دنوش

گفتار نیک کردار نیک پندار نیک

عشق
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ۱۳۸٦ 

 

عشق ...

زندگی سرشار از سرور و شادمانی است

ما معمولا چشمانی برای دیدن این سرور نداریم ،

و از همین رو ، از آن محروم می شویم ،

اما ... اما این نگاه را می توان آفرید .

شاید درست نباشد که بگویم آفرید ،

زیرا این نگاه پیشاپیش وجود دارد ،

موضوع فقط گشودن چشم هاست .

و آن گاه همه چیز دگرگون می شود

 


کلمات کلیدی:
 
زندگی
ساعت ٦:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ 

زندگی ...

زندگی را بشناس ، 

تنها زندگی را می توان شناخت و با شناختن زندگی ، نامیرایی نیز شناخته می شود .

زندگی جاودانه است

نه آغازی برای زندگی هست و نه پایانی زندگی خود را نشان می دهد و رخ می پوشاند

زندگی از صورتی به صورتی دیگر در می آید

مرگ چیزی نیست مگر خانه هایی برای تغییر لباس

بی تردید تولدی دوباره وجود دارد.


کلمات کلیدی:
 
تو می توانی
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٦ 

 تو می توانی ...

خسته و دلشکسته از تمام آنچه باید باشد و نیست ، از گذر همیشگی کفشهای رنگارنگ با آدم های رنگارنگ و دلهای رنگارنگ . دیگر بریده ام از هر رشته ای که مرا به هستی متصل می کند. باور کن شوخی نمی کنم ، تو اگر خودت باشی ، خود خودت ، می توانی معنی لرزش شانه های مرا بفهمی ولی اگر تو را هم رنگ کرده باشند ...؟! گفتم آدمهای رنگارنگ حال می گویم آدمهایی با چشم هایی بی رحم، چشم هایی که مثل آینه های زنگار گرفته گویا مدتهاست هیچ دست مهربانی غبارشان را نربوده است. چشم های آشنا که با هم غریبه اند ، از هم متنفرند ، چشم های هوسباز ، چشم های دلتنگ ، خسته و کهنه ، چشم های هزار رنگ و بی رنگ.اما ... اما نه ... هنوز می توان به تو اعتماد کرد. تو می توانی سبز باشی به سبزی همه درختان جنگل های شمال و روشن باشی درست مثل باران که همین که می بارد می رویاند ...من می دانم ، هنوز تو را رنگ نکرده اند . تو پاک تر از آنی که من فکر می کنم ، بلند شو ، دست مرا هم بگیر و بلندم کن ، باور کن به تنهایی توان ایستادن ندارم.

بلند شو و دریچه ای را که مدتهاست بسته اند باز کن، بس است هر چه نشستیم و در خویش شکستیم . بس است هر چه ریسمان برگردنمان انداختند و بر روزگارمان تاختند . اگر اراده کنی می توانی ، به چه می اندیشی ؟؟ تو را چه شده ، مگر گرد مرگ بر تو پاشیده اند؟؟ درنگ کن . آنطرفتر از این وادی حیوانی دریا چشم به راه ماست . آن وقت است که می توانی نفس بکشی . می توانی حرف بزنی ، می توانی خودت باشی. آنجایی که هیچ کس نه می خواهد و نه می تواند تو را رنگ کند و تو آنجا می توانی به همه دریاییها اعتماد کنی . به شرط آنکه برخیزی ، از خستگی و تشنگی نهراسی و این بیابان سرگردانی را پشت سر بگذاری. آنطرف تر دریا منتظر توست. گوش کن ، خروش امواجش تو را به خویش می خواند ، چند قدم بیشتر تا وسعت آبیش نمانده است


کلمات کلیدی: